محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

743

تاريخ الطبرى ( فارسي )

دجله بنا را از زير وى ببرد و دم مرگ بود كه او را بر آوردند و چون بر آمد كاهنان و ساحران و منجمان را فراهم آورد و نزديك يكصد تن از آنها را بكشت و گفت : « شما را چاق كردم و از همه مردم تقرب دادم و مقررى دادم كه مرا بازيچه كنيد » . گفتند : « اى پادشاه ما نيز خطا كرديم ، چنان كه سلفان ما خطا كرده بودند ، اينك حساب ديگر كنيم كه بناى خويش به طالع سعد بنيان كنى . » گفت : « آنچه گوييد به عمل آريد . » گفتند : « چنين كنيم . » گفت : « حساب كنيد . » و كاهنان و منجمان و جادوگران حساب كردند و گفتند : « بنا كن . » و هشت ماه ديگر كار كرد و چندان مال خرج كرد كه كس ندانست . وقتى گفتند كار بنا را بسر برديم . گفت : « در آيم و بر آن نشينم ؟ » گفتند : « آرى . » اما از نشستن بر بند بيم داشت و بر اسبى نشست كه از روى آن بگذرد و به هنگام گذر ، دجله او را با بند ببرد . و دم مرگ بود كه او را بگرفتند . و آن گروه را بخواند و گفت : « به خدا اگر راست نگوييد كه اين دروغ كه با من مىگوييد چيست همتان را بكشم و كتها را برون آرم و زير پاى فيل افكنم . » گفتند : « اى پادشاه با تو دروغ نگويم ، وقتى بند دجله بشكست و طاق ايوان بى سنگينىاى بشكافت فرمان دادى به دانش خويش بنگريم كه سبب چيست و بديديم كه زمين تاريك بود و اطراف آسمان گرفته بود و دانش ما از كار ماند بود و جادوى جادوگر و كاهنى كاهن و نجوم منجم راست نيامد و بدانستيم كه كار از آسمان است و پيمبرى مبعوث شده يا مبعوث شود ، بدين جهت ميان ما و دانشمان حايل